Bölüm anahatları
-
-
حکایت 3
تنی چند از روندگان متّفق سیاحت بودند و شریکِ رنج و راحت. خواستم تا مرافقت کنم موافقت نکردند. گفتم: از کرم و اخلاق ِ بزرگان بدیع است روی از مصاحبت ِ مسکینان تافتن و فایده دریغ داشتن که من در نفس ِ خود این قدر سرعت و قوّت می شناسم که در خدمت ِ درویشان یار ِ شاطر باشم نه بار خاطر.
رونده : پیادهرو، سیاح / رنج و راحت : جفا و صفا / مرافقت کردن : همراهی کردن و همسفری کردن / موافقت: رضا، سازش، سازگاری/ موافقت کردن: همراهی کردن
بدیع: تازه، نو، بی سابقه، نادره، نادیده، عجیب، نوظهور
شاطر: کسی که نان به تنور می زند، پیادگان، دلیر، دلاور، بی باک، چالاک، چابک و تند
اِن لَم اکُن راکبَ المواشی اسعی لَکم الغواشی
یکی از آن میان گفت: از این سخن که شنیدی دل تنگ مدار که در این روزها دزدی بصورت ِ صالحی بر آمد و خود را در سلک ِ صحبت ِ ما منتَظَم کرد.
(چه دانند مردم که در جامه کیست؟ نویسنده داند که در نامه چیست؟)
و ازان جا که سلامت ِ حال ِ درویشان است گمان ِ فضولش نبردند و به یاری قبولش کردند.
مواشی (ج. ماشیه): چهارپایان مثل گاو، گوسفند، چهارپایان بسیار راه رونده، سُتور
غواشی (ج. غاشیه): روپوش زین ِ اسب، زینپوش، نقاب غاشیه دار: خادم و خدمتگزار
غاشیه بر دوش: فرمان بردار، مطیع
راکب : ع. سوار، سوار بر اسب یا شتر
سعی : ف.ع. دویدن؛ تلاش، کوشش، اهتمام ورزیدن
منتظم : مُرتّب
فضول: کستاخ، یاوهگو، بی جهت در کار دیگران دخالت کننده
ظاهر ِ حالِ عارفان دلق است این قدر بس، چو روی در خلق است
در عمل کوش و هرچه خواهی پوش تاج بر سر نه و عَلَم بر دوش
ترک ِ دنیا و شهوت است و هوس پارسایی، نه ترک ِ جامه و بس
در قزاگند مرد باید بود بر مُخنّث سلاح جنگ چه سود؟
دلق: خرقه، جامۀ درویشی
عَلَم بر دوش: Kimi yerlerde dilencilerin dilenci olduklarını belli etmek amacıyla omuzlarına attıkları havlu, şal benzeri parça
قزاگند (قزاغند، کژاگند): خفتان، جامۀ جنگ
روزی تا به شب رفته بودیم و شبانگه به پای حصاری خفته (که) دزد ِ بی توفیق ابریق ِ رفیق برداشت که به طهارت می روم و خود به غارت می رفت.
پارسا بین که خرقه در بر کرد جامۀ کعبه را جُلِ خر کرد
چندان که از نظر درویشان غایب شد به برجی بر رفت و درجی بدزدید. تا روز روشن شد آن تاریک مبلغی راه رفته بود و رفیقان ِ بی گناه خفته. بامدادان همه را به قلعه در آوردند و بزدند و به زندان کردند. از آن تاریخ ترک صحبت گفتیم و طریق ِ عزلت گرفتیم (که) السّلامهُ فی الوحده.
جُل: پوشش ستوران
دُرج: دوکدان و طبلۀ زنان که تویش جواهر نهند، جعبه
مبلغی : مقداری
چو از قومی یکی بی دانشی کرد نه که را منزلت ماند، نه مه را
ندیدستی که گاوی در علف خوار بیالاید همه گاوان دِه را
گفتم سپاس و منّت خدای را که از برکت درویشان محروم نماندم. اگرچه (بصورت) از صحبت وحید افتادم بدین عبرت مستفید گشتم و مرا همه عمر این نصیحت بکار آید.
قوم: گروه، خلق، ملت
منزلت: قدر و مرتبه، جاه و مقام
وحید: تنها، یگانه، یکتا، منفرد
-
