Bölüm anahatları

    • 14.4.2020   15.30-16.10

      هر که در سایۀ عنایت ِ اوست       گنهش طاعت است و دشمن، دوست

      بر هر یک از سایر بندگان و حواشی، خدمتی متعیّن است که اگر در ادای برخی ازان تهاوُن و تکاسُل روا دارند در معرض ِ خطاب آیند و در محلّ عتاب، مگر بر این طایفۀ درویشان که شکر ِ نعمت ِ بزرگان واجب است و ذکر ِ جمیل و دعای خیر. و ادای چنین خدمتی در غیبت اولی ترست که در حضور، که این به تصنع نزدیک است و آن از تکلف دور. به اجابت مقرون باد!

      عنایت: لطف، یاری، توجه کردن، یاری کردن

      تهاون: سستی، سهل انگاری؛ خوار شمردن، خوار و حقیر داشتن

      عتاب: پرخاش، سرزنش

      تکلف: رنج و سختی بر خود دادن

       

      پشت ِ دو تای فلک راست شد از خُرّمی           تا چو تو فرزند زاد مادر ِ ایّام را

      حکمت ِ محض است اگر لطف ِ جهان‌آفرین     خاص کند بنده‌ای مصلحت ِ عام را

      (اگر لطف جهان آفرین بنده‌ای را برای مصلحت عام خاص کند، حکمت ِ محض است)

      دولت جاود یافت هر که نکونام زیست           کز عقبش ذکر خیر زنده کند نام را

      وصف ِ تو را گر کنند ور نکنند اهل فضل       حاجت ِ مشّاطه نیست روی دلارام را

       

       

      تقصیر و تقاعدی که در مواظِبت ِ خدمت بارگاه ِ خداوندی می رود بنابر آن است که وقتی جمعی حکمای هندوستان در فضیلت ِ بزرجمهر سخن می گفتند و به آخر جز این عیبش ندانستند که در سخن گفتن  بطی ء است یعنی درنگ بسیار می کند و مستمع را بسی منتظر می باید بودن تا وی تقریر ِ سخنی کند. بزرجمهر بشنید و گفت: اندیشه کردن که چه گویم به از پشیمانی خوردن که چرا گفتم.

      تقاعد : کناره گیری، اختیار عزلت / خداوند : وزیر

      سخندان پرورده، پیر ِ کهن         بیندیشد، آنگه بگوید سخن

      مزن بی تأمل به گفتار دم       نکو گو و گر دیر گویی چه غم؟

      بیندیش و آنگه بر آور نفس      وزان پیش بس کن که گویند بس

      به نطق آدمی بهترست از دواب      دواب از تو به، گر نگویی صواب

      فکیفَ در نظر ِ اعیان ِ حضرت ِ خداوندی، عزَّ نصرُهُ- که مجمع ِ اهل دل است و مرکز ِ علمای مُتبحّر – اگر در سیاقت ِ سخن دلیری کنم شوخی کرده باشم و بضاعت ِ مُزجات به حضرت ِ عزیز آورده...؛ و شَبَه در جوهریان جوی نیارد و چراغ پیش آفتاب پرتوی ندارد و منارۀ بلند بر دامن کوه الوند پست نماید.

      هرکه گردن به دعوی افرازد      خویشتن را بگردن اندازد

      سعدی افتاده ای است آزاده       کس نیاید به جنگ ِ افتاده

      اوّل اندیشه وانگهی گفتار        پای بست آمده ست و پس دیوار

      دواب (ج. دَابّه) چارپا  yer yüzünde yürüyen , dört ayaklı canlılar, hayvanlar 

      فکیف: خصوصا، به خصوص

      عزّ نصره : نصرتش عزیز باد

      متبخر : بسیار دانا

      سیاقت: söz gelişi, sözün gelişi

      شوخی: کستاخی

      بضاعت : اثواب ، متاع، سرمایه

      مُزجات : کمی گرانبها

      شبه : pirinç boncuk

      جوهریان: جوهر فروشان