Bölüm anahatları

    • گلستان از باب دوم

      در اخلاق درویشان

      حکایت 3

      عبد القادر گیلانی را - رحمۀ الله عَلیه- در حرم ِ کعبه دیدند روی بر حَصبا نهاده همی گفت: ای خداوند ببخشای! وگر هر‌آینه مستوجب ِ عقوبتم در قیامتم نابینا بر انگیز تا در روی نیکان شرمسار نشوم.

      روی بر خاک ِ عجز، می گویم         هر سحرگه که باد می آید:

      ای که هرگز فراموشت نکنم           هیجت از بنده یاد می آید؟

       

      حکایت 4

      دزدی به خانۀ پارسایی در آمد. چندان که جُست چیزی نیافت. دلتنگ شد. پارسا را خبر شد. گلیمی که در آن خفته بود برداشت و در راه ِ دزد انداخت تا محروم نشود.

      شنیدم که مردان ِ راه ِ خدای        دل ِ دشمنان را نکردند تنگ

      تو را کی میسر شود این مقام     که با دوستانت خلاف است و جنگ؟

      مودّت ِ اهل ِ صفا، چه در روی چه در قفا، نه چندان که از پست عیب گیرند و پیشت بیش میرند.

      هرکه عیب ِ دیگران پیش ِ تو آورد و شمرد

      بی گمان عیب ِ تو پیش ِ دگران خواهد بُرد