Bölüm anahatları
-
-
گلستان باب سوم در فضیلت قناعت، ص. 109-110
باب سوم در فضیلت ِ قناعت حکایت 1
خواهندۀ مغربی در صف ِ بزّازان ِ حلب می گفت: ای خداوندان ِ نعمت، اگر شما را انصاف بودی و ما را قناعت، رسم سؤال از جهان بر خاستی.
ای قناعت! توانگرم گردان که ورای تو هیچ نعمت نیست
کُنج ِ صبر اختیار ِ لقمان است هر کرا صبر نیست حکمت نیست
خواهنده : درخواست کننده، طلب کننده، گدا، خواستگار
مغربی: مربوط به کشور مغرب (مراکش)
بزّاز: پارچه فروش، جامه فروش
رسم ِ سؤال: عادت طلب کردن، رسم درخواست کردن، گدایی
حکایت 2
دو امیر زاده در مصر بودند: یکی علم آموخت و آن دگر مال اندوخت. عاقبه الامر این یکی علّامۀ عصر گشت و آن دگر عزیز مصر شد. باری توانگر به چشم ِ حقارت در درویش فقیه نظر کرد و گفت: من به سلطنت رسیدم و این همچنان در مسکنت بمانده است. گفت: ای برادر، شکر ِ نعمت ِ باری، عَزّ اسمُهُ، مرا بیش می باید کرد که میراث ِ پیغمبران یافتم یعنی علم، و تو میراث ِ فرعون و هامان یعنی مُلک ِ مصر.
من آن مورم که در پایم بمالند نه زنبورم که از دستم بنالند
کجا خود شکر ِ این نعمت گزارم که زور ِ مردم آزاری ندارم؟
مسکنت: بی چیزی، بی نوایی، فقر؛ مسکینی، درویشی، تهی دستی، تنگ دستی
حکایت 3
درویشی را شنیدم که در آتش ِ فاقه می سوخت و خرقه بر خرقه می دوخت و تسکین ِ خاطر ِ خود به این بیت می کرد:
به نان ِ خشک قناعت کنیم و جامۀ دلق
که بار ِ مِحنت ِ خود به که بار ِ منّت ِ خلق
کسی گفتش: چه نشینی که فلان در این شهر طبعی کریم دارد و کرمی عمیم، میان به خدمتِ آزادگان بسته است و بر در ِ دلها نشسته. اگر بر صورت ِ حال ِ تو چنان که هست مطلع گردد پاس ِ خاطر عزیزان داشتن منّت دارد و غنیمت شمارد. گفت خاموش که به گرسنگی مردن به که حاجت به کسی بردن.
هم رُقعه دوختن به الزام کُنج ِ صبر کز بهر جامه رُقعه بر ِ خواجگان نِبِشت
حقا که با عقوبت ِ دوزخ برابرست رفتن به پایمردی ِ همسایه در بهشت
فاقه: تنگ دستی، تهی دستی، فقر و نیازمندی
محنت: بلا، سختی، رنج، اندوه، غم
عمیم: تام، تمام، کامل، شامل همه
میان به کسی یا چیزی بستن: کمر بستن، آماده خدمت شدن
-
